تبلیغات
قلم حق - آقایان مراقب باشند همسر خود را سه طلاقه نکنند
آقایان مراقب باشند همسر خود را سه طلاقه نکنند

آقایان مراقب باشند همسر خود را سه طلاقه نکنند

گویند : از بزرگان عیال خود را سه طلاقه کرده بود، که بر مبنای شرع امکان

رجوع نداشت ، لذا باید کسی را پیدا می ‌کرد تا عیالش را به عقد خویش درآورد و

پس از همبستری، او را طلاق دهد تا رجوع دوباره به وی از نظر شرع بلامانع شود

، این کار کاری بس دشوارو پر مخاطره بود مرد سردرگریبان فرو برده ودنبال

چاره بود ، عیالش جوان و زیبا و گل اندام بود، در این فکر بود که :

 

1- محلّل ( حلال کننده )جا خوش کند و خاتون را رها نسازد

2- خاتون از محلّل دلشاد باشد و دیگر رهایش نکند

دراین اندیشه بود که صدائی نه چندان خوش در کوچه پیچید،

« آب حوض می کشیم »

چنان صدا بلند ؛ نتراشیده و نخراشیده بود که رشته افکارش را پاره کرد ؛ لحظه ئی برمرد بیچاره لعنت فرستاد که چرا سکوتش را بر هم زده ولی به لحظه ئی برقی از چشمانش گذشت و در لحظه خود را به کوچه رساند و آب حوضی را صدا زد ،

آب حوضی نزدیک آمد به جهت تخلیه آب حوض ؛ مردی بود کچل ، لوچ ، پیس، قدی کوتاه ،چشمانی تنگ ؛ دهانی دریده ، پایی لنگ که ازمال دنیا فقط همان یک سطل را داشت و یک لولهنگ ( لام اول مضموم و لام دوم مفتوح و ه مکسور خوانده میشود ابریق – آفتابه گلی )، نگاه به اوکفاره داشت و دیدنش درخواب صدقه ، مرد در دل فریاد برآورد که یافتم، یافتم واو را به اندرون دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت، به او گفت :" همیشه تو آب ما می کشی و اینک ما، همیشه یک درهم می ستاندی و اینک صد دیناربستان، اما حواست باشد که زود کارت را بکنی و بروی !"

آب‌حوضی بیچاره انگار خواب دیده و در عرش پرواز می کند، و خانه را یکی‌ازقصرهای بهشت فرض میکرد که درغرفه های آن حوریان منتظراویند، او که عمری‌عزب بود و معذب و دست درآغوش خویش‌داشت، با خود گفت : عجب است از این دین به این خوبی که دائما از آن کفار به بدی یاد میکنند " صد دینار هم بگیرم ! "

رو به مرد کرد و گفت:" شما بر من ولایت دارید، امرامر شماست" هر لحظه امر فرمائید من در خدمتگزاری حاضرم

خلاصه آبحوضی بیچاره برای اولین بار دلی از عزا در‌آورد و کامروا با صد سکه دینار طلا از خانه مرد بیرون شد، از این حال که درآمد برعمررفته افسوس خورد و بر خود نهیب میزد " عجب کسب پر منفعتی!"

روز بعد مرد با صدای آب‌حوضی بیدار شد، آب حوضی از همیشه سحرخیزترشده بود و صدایش رساتر، اما چیز دیگری می گفت، او داد می زد: " من یطلب المحلل؟ " " کی محلل می خواهد؟ "

مرد به سرعت لباس پوشیده خود را به کوچه رسانید و بدو گفت:

مرد نادان این چه بی‌آبرویی است که راه انداخته‌ای؟

آب‌حوضی ببخشید محلل گفت :

راستش دیروز خیلی فکر کردم و تا صبح نخوابیدم و به این نتیجه رسیدم که این کار هم راحتتر است و هم ودرآمدش بیشتر؛ لذا تصمیم گرفتم شغلم راعوض کنم ! که هم به مال خواهم رسید و هم ...... و انسانهائی را هم از گناه و معصیت نجات خواهم داد پس اگر شغل قبلی فقط شکمم را سیر میکرد ولی با این کار هم دنیا را دارم و هم آخرت را !!!!

مش رجب می‌کرد دور حوضی را وجب

گفتمش دارای تو اسرار و علوم محتجب

این وجب یعنی که چه ای مش رجب؟

زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب

العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!